باران انتظار....
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت... گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... اگه بفهمه خودش از نبودنش خجالت میکشه پ.ن:توصیف حال من در یک جمله پ.ن:تازگیا حالم خوش نیس و اینجا تنها جایی که میتونم حرف دلمو بگم و آروم شم تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده ، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: «خدایا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟» صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک میشد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته و حیران بود. نجات دهندگان میگفتند: «خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم» پ.ن: امیدوارم اتفاقی که برای منم افتاده مث این باشه ولی من درکش نکردم پ.ن:چند روزه صبا قیافم اینه پ.ن: همچنان به دعاهاتون نیازمندم گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم … گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش میشد بهت نزدیك شم … گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی … گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار میتونم بكنم؟ گفتم: دیگه روی توبه ندارم ... گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! … توبه میكنم ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟ پ.ن: به دعای همتون نیاز دارم بد موقعیتی گیر کردم پ.ن: خدا دستامو رو به تو میگیرم ازت کمک میخوام خداااااااااااااااااااااا پ.ن: بعد از مدتها دوری از دنیای نت دوباره برگشتم
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:
آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر شیاطینی ...!
![]()
![]()
![]()
و شبا این![]()
![]()
گفتی: من كه نزدیكم
گفتی: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن
گفتی: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟!
گفتی: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید
گفتی: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟!
گفتی:(ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه
گفتی:خدا همهی گناهها رو میبخشه
گفتی:به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟
گفتی:خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟
گفتی:ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه![]()
![]()
مگر هردو از یک تن نیست؟
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
(( فریدون فرخزاد ))
دلم واسه همه دوستای گلم تنگ شده و ازشون شرمنده شدم که برام کامنت گذاشتنو من نتونستم جوابشونو بدم
ایشاا... جبران میکنم![]()


